قاب عکس

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت همه طول سفر یک چمدان بستن بود.

 
احمقانه !
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
 

سرمو میندازم پایین و به رد پا هایی که دیگه نیست نگاه می کنم .

چقدر سخته بدون تو زندگی کردن .

I guess it’s over . . .

بوی قهوه سرم رو بر می داره !

همه ی قهوه ها منو یاد تو میندازن !

نور خورشید بدنم رو طلایی نشون میده !

بهم نزدیک بودی ، خیلی نزدیک !

صدای قلبم خیلی بلند بود اما صدای نفس های تو از اون هم بلند تر بود

لعنتی !

احمقانست!

Can’t believe that I’m the fool again . . .

به قهوه ی توی قهوه جوش خیره میشم

شاید تو هم به همین اندازه فکر من باشی

شاید دل تو هم به همین اندازه تنگ شده باشه !

 . . .Leg to kick you , if you forget me . . .

تاکید!

یاد آوری!

قهوه ی توی قهوه جوش پف میکنه و سرازیر میشه !

نمی تونم از جام حرکت کنم

نور خورشید پوستمو می سوزونه!

تو اون جمله ی نحس رو گفتی ، من احمق هم باور کردم

دوباره خواننده جملش رو تکرار می کنه .

Can’t believe that I’m the fool again . . .

نور خورشید به قهوه توی  فنجون میتابه ، اما قهوه هنوز رنگ تیره ی خودش رو داره

طعم دهنم تلخه ، تلخ تر از قهوه ای که می خورم ، هیچ قهوه ای دیگه تلخ نیست .

کتاب می خونم ،  تلوزیون نگاه می کنم ، می خورم ، می خوابم ، نفس می کشم ، زندگی می کنم ، اما هیچ چیز نمی فهمم ، هیچ چیز آرومم نمی کنه !

مطمئنم که پشت سرم ایستادی

یه نفس عمیق می کشم

پشتم خالیه

میرم سراغ جعبه مورد علاقم ، درشو باز میکنم ، عطر تو همه جا می پیچه، جعبه رو میارم جلوی صورتم

یه نفس عمیق می کشم

تو دیگه نیستی !

شاید همین کافی باشه که بدونی هنوز جای من نفس میکشی

I who thought you are my friend . . .

خوبیه موهای بلندم اینه که وقتی هندزفری تو گوشمه ، میریزمشون دور گردنم و هیشکی نمیفهمه که با آهنگی که گوش میدم ، توی یه دنیا ی دیگم

I thought this love would never end . . .

وقتی هم که دارم گریه میکنم میریزمشون تو صورتم و کسی اشکامو نمی بینه

You never told me about the pain and tears . . .


 
comment comment ()
 
 
من دوباره اومدم اما زود میرم !
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

چقدر بده که آدم منگل باشه ها  . . .!

خیلی زشته ها !

اصلا به تو چه که من منگلم یا نه !

اصلا کی بهت گفته که بیای اینجا این چیزا رو بخونی؟

من هر چند وقت یه بار درد دلم میاد ، دوست دارم تو بلاگ خودم چیز میز بنویسم ، به تو چه ربطی داره آخه؟!

خیلی جالبه ها  . . . !

12 سال میای عین خر که چه عرض کنم ! عین گاو درس می خونی  ! ( البته من که به شخصه نخوندم ! ) بعد میان نخبه انتخاب میکنن! میان المپیادی معرفی می کنن !

واااااا ! مگه خدا بین من و  تو فرقی گذاشته ؟

ای خدای شیطون ! همه آره تو هم آره؟ چقدر ازشون گرفتی ؟ ها ؟

گاهی انقدر سوال تو ذهنم میاد  . . .

خیلی عجیبه ها . . .

مثلا همین ، یعنی واقعا خدا نمی تونست ما ها رو رتبه بندی کنه که بنده خدا اومدن و ما رو با کنکور رتبه بندی کردن ؟

یا مثلا من نمی فهمم واقعا ، آخه مگه نمی گن ماه رمضان ماه مهمونیه خداست ! خوب خدا هم که قربونش برم کم نداره ! پس چرا تو ماه رمضون هممون باید گشنگی بکشیم؟ یعنی خدا انقدر خسیسه که به ماها موقعی که میریم مهمونیش حتی غذا که یه چیز خیلی پیش پا افتادست نمیده ؟

واو . . .  نه !

دیدی تو مترو ها دو تا آقا با کلاه و شنل میشینن که به سوال های ما جواب بدن ؟ خوب مگه من چمه ؟ یه بار رفتم این سوال رو ازشون پرسیدم !

خیلی خنده داره ها . . . .

بهم میگه نه خدا شکم شما رو پر از غذا های بهشتی می کنه !!

بعد خودمون نمی فهمیم که !

یا مثلا حتما واسه تو هم پیش اومده که توی فیلم یا روزنامه بخونی که یه سری آدم جمع شدن یه نفرو که یه آدمه دیگه رو کشته ، کشتن ! این حرف رو وقتی میشنویم خیلی حس بدی نسبت به اون یه سری آدمای اولی بهمون دست میده !

اما وقتی همین حرفو جور دیگه میشنویم هیچ حس خاصی بهمون دست نمیده ! مثلا وقتی بهمون می گن : یه سری آدم جمع شدن یه آدمو که یه نفرو کشته بود ، اعدام کردن !

عجب باشندگانی هستیم ما ها  . . .(کلمه پارسی اصیل رو داشتی !!!)

نمی دونم ها اما فکر می کنم گاهی خدا مثل یه پسر بچه تقص میمونه ! تا یه کاریو 100 بار بهش نگی انجام نمیده ! یا وقتی لج می کنه هر چی میگی بر عکسشو انجام میده !

آه خدا !

من گلاب به روتون شکر خوردم ! بیا بشین عین این بچه های حرف گوش کن یه دقیقه آروم بگیر !

تازه بیش فعالی هم داره ها . . .(اما به خودش نگید !)

یادمه یه موقعی یکی از دوستان رو به خاطر رتبه 30000 کنکورش کلی مسخره کردیم ! بعد توجیهش هم میکردیم که بابا این یارو اگه میخواست ما مسخرش نکنیم مینشست درسشو می خوند !

آخه نامرد ، اگه می دونستم انقدر زود دو دستی میزنی تو سرمو هر چی مسخره کرده بودم سرم میاری ، خوب حد اقل یدونه از این بچه خر خون هارو مسخره می کردم که حد اقل وقتی میزنی تو سرم عین اونها بشم خوب !

اخ . . . تف  توی این قانون جذب !

یه سال تمام هی گفتن چیز هایی که میخوای رو جذب کن ! توی این یه سال که من بچه ربا شده بودم! (بر وزن آهن ربا) هرچی بچه مچه و جک و جونور بود به من جذب میشد ! الا یه آدم درست حسابی ! هی ریدم تو غرور و هر چی که بود تا یه فرد عاقل و بالغ جذبمون شه ! اما همه رو برق میگیره ما رو افغانی ! می بینی تو رو خدا؟

یه سال تمام هی گفتن نیرو های منفی تو دفع کن ! والا من که هر بار رفتم دستشویی فقط پی پی دفع کردم ! هیچ خبری از نیروی منفی نبود !

خلاصه اینکه من که رفتم قاطی باقالی ها !

هی یادش بخیر ! یه دورانی به همه کلی روحیه میدادیم ! هی امید میدادیم !

هی یه دورانی عین این خروس ها دیدی می خوان مرغ ها رو به خودشون جذب کنن ، سینه سپر می کنن ! (البته من که در نقش مرغ بودم همیشه !)اما عین اونها سینه سپر می کردم هرکی حرف یه سال پشت کنکور رو میزد می کوبیدم تو فکش !

نمی دونم چی شد که این کنکور کوبید تو فکم !

من موندم واسه سال دیگه !  والا من که از این بابت اصلا ناراحت نیستم ، فقط نمی دونم چرا همش بهم جای غذا کوفت میدن که بخورم !

خلاصه اینکه وقتی به خاطر 4 روز دیر تر به دنیا اومدن مجبور شدم یه سال جهشی بخونم فکر نمی کردم اون یه سال هیچ وقت برام فایده ای داشته باشه ! اما مثل اینکه اینبار ، اینجا به دادم رسید!

الهی دستم بشکنه که انقدر چرت و پرت می نویسم !

دوستان گرامی اگه حرف مفت تا حالا ندیدید، زر مفت زدید ، چون الان دیگه دیدید! با وجود اینکه واسه من زیاد هم مفت از آب در نیومده !


 
comment comment ()
 
 
بدون عنوان ! ! !
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

" خیلی سر در گمم . نمی دونم باید چی کار کنم . دو سال دیگه کنکور دارم . "  

به هر کی این حرف های رو می زنم بهم میگه : "خوبه دو سال دیگه داری . اگر یک ماه دیگه داشتی چی کار می کردی؟ "

اما مشکل من یک ماه و دو سال نیست . مشکل من یه سری چیز های دیگست که بد جوری داره عذابم میده.

با خودم عهد بسته بودم که دیگه از اینجور پست ها توی وبلاگ نذارم اما این دفعه دیگه حالم خیلی بد بود . نمی دونستم باید چی کار کنم تا یه ذره خالی بشم .

حدودا دو سال پیش هیچ چیز از روبوکاپ و برنامه نویسی و این جور چیز ها نمی دونستم . اما وقتی که کلاس های روبوکاپ قبول شدم  همه چیز برام فرق کرد . کامپیوتر برای من فقط یه چیز تفننی بود . اما حالا به هدفم تبدیل شده . به قول یکی از دوستام :" می ترسم یه روز بمیرمو هیچ چیز از کامپیوتر بلد نباشم . "

اما حالا وضعیت فرق کرده ، علایق من جزئی از هدف زندگیم شده . و جلوی این هدف سدی به اسم کنکور قرار گرفته . نمی دونم کدوم رو باید انتخاب کنم . کنکور یا علایقمو ؟ هر دو تا به هم وابستن اما من کیج شدم .

با خودم می گم شاید اگر کلاس های هوش مصنوعی شرکت نمی کردم ، شاید اگر بهمون دو باره پیشنهاد نمی کردن که تیممون رو بفرستیم برای مسابقات . الان نشسته بودمو داشتم عینه 400 هزار کنکوریه دیگه تست های شیمی و حسابان می زدم . اما همه ی اینها الان شده هدفم . شاید توی همه ی اینها یه فردی معمولی بودم اما چیز هایی که هر چقدر هم کم  ، یاد گرفتم و دیدم منو با هدفم توی آینده آشنا کرد . نمی دونم چی می خوام اصلا . توی مدرسه وقتی می بینم کسانی بودن که همه حاضر بودن قسم بخورن رتبه های تک رقمی و دو رقمی کنکور واسه اونهاست اما 5000 و 8000و 11000و . . . نصیبشون شده خودمو می بازم . وقتی برادر دوستم با رتبه 129 میگه نمی تونم برق شریف شرکت کنم چون 128 تا فقط میگیره ، هیچ امیدی برام باقی نمی مونه  .

دوستم بهم میگه : "اگر می خوای پیام نوری نشیو رتبه 500 هزار نیاری  ، باید این جور چیزارو بذاری کنار الان این کار ها به هیچ درد تو نمی خوره و تنها چیزی که آیندتو می سازه کنکورته . " اما من  . . . نمی دونم .

احتمالا این آخرین آپ برای این وبلاگه . شاید هم نباشه . شاید واقعا بهتر باشه دیگه وقتمو سره آپ کردن این وبلاگ نذارم . نمی دونم . در هر حال این وبلاگو حذف نمی کنم اما دیگه مطلب توش نمی ذارم .

همه ی اینها رو گفتم تا به همه ی اونهایی که شاید فقط یک بار هم به این وبلاگ سر زدن بگم : "بعضی موقع آدم باید از علایقش بگذره تا بتونه بعدا برای همیشه اونها رو به دست بیاره."

با آرزوی موفقیت همه ی شما .

خداحافظ دوستان عزیز تا آپ بعدی که نمی دونم وجود داره یا نداره.

 


 
comment comment ()
 
 
بدبختی
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

فکرشو بکن وقتی بعد از 2 ساعت کلاس جبر و 3 ساعت حسابان و 1 ساعت تاریخ  توی گرمای 41 درجه ی تهران ، وقتی بخار شدن تدریجی بدنتو می بینی . میرسی دم در خونه با کلی امید و آرزو دکمه ی آسانسورو میزنی بعد یهو مات و مبهوت متوجه میشی برق رفته و باید 5 طبقه رو با پله بری بالا . میرسی طبقه ی چهارم ، یه خانم جلو تو می گیره و میگه :

دخترم ، الهی قربونت برم ، من پاهام خیلی درد می کنه کمکم کن این ساکو ببرم پایین !!!!!!!!!.

تو هم تو رود وایستی گیر می کنی و قبول می کنی.

دوباره خودتو با کلی بدبختی و بیچارگی می رسونی به طبقه ی پنجم ، با خیال راحت وارد خونه میشی . میری طبق عادت همیشگی پمپ کولر رو میزنی ، دست و صورتتو می شوری . بالشتو پرت میکنی جلو جایی که باد مستقیم کولر بخوره . میری کولر و روشن کنی که میبینی هنوز برق نداری.هرچی آرزو داشتی و فراموش می کنی و خودتو برای جوون مرگ شدن آماده می کنی . از خیر خنک شدن و کولر می گذری . میری ماهی تابه رو میذاری روی گاز تا خیر سرت یه نیمرو کوفت کنی . دستتو می بری روی شیر گاز ، احساس می کنی یه چیز داره زیر دستت وول می خوره ، دستتو بر می داری ، میبینی خاله سوسکه با چادر خال خالیش داره زیر دست نازنینت دست و پا می زنه!!!!

یه جیغ می کشی و هر چی فحش از دوران طفولیت تا به امروز یاد گرفتی به زبون میاری .

با خودت میگی : کارد بخوره به این شکم ، کی نهار خواست ، همون آب خنک کافیه .

میری در یخچال رو باز می کنی ، اما انگار کویر لوت رو با پارچ آب اشتباه گرفتی !!!!!!!!!! دریغ از یه قطره آب توی پارچ .( قابل توجه برادرا: لطفا بعد از سر کشیدن پارچ آب تا آخرین قطره با دهان آلوده ی خود ، آن را آب کرده در صورت مهربانی فوران شده ابتدا آب کشیده سپس پر آب کرده. به خدا 60 ثانیه بیشتر زمان نمی بره!!!!!!!!).

با لبخندی ملیح و بغضی در گلو میری خودتو میندازی روی تخت تا حداقل چند دقیقه کپه ی مرگتو بذاری . چشمات تازه داره گرم میشه که دیرینگ دیرینگ . موبایل زنگ میزنه : ای تو روحت ، آخه الان چه وقته زنگ زدنه . در صورت جواب ندادن هم همین طور ادامه میده . دست بردار نیست . ( دوستان عزیز وقتی به یه نفر زنگ میزنید میبینید جواب نمیده ، یعنی الان طرف داره میمیره ، نمی خواد جواب بده . لطفا در ساعات آینده مجددا تماس بگیرید.)

حالا از اون ور طرف بی خیال شده . دوباره تصمیم می گیری بخوابی . که تلفن خونه زنگ میزنه.

-         سلام بفرمایید.

-         سلام . ببخشید منزل آقایه  . . .

-         بله بفرمایید .

-         ببخشید  . . . جون هستن؟ (جون گفتنت منو مرده)

-         بله خودم هستم . امرتون رو بفرمایید .

-         من از کانون فرهنگی آموزش تماس میگیرم . معدلتون چند شده؟

-         19.14  . . . امرتون؟

-         چه رشته ای می خونید؟

-         ریاضی . امرتون؟

-         کدوم مدرسه؟

-         معراج . امرتون؟

-         کلاس های تابستونی میری ؟

-         بله . امرتون؟

-         مدرستون کدوم خیابونه؟

-         نبرد . امرتون؟

-         با آزمون های قلمچی آشنایی داری ؟

-         بله . امرتون؟

-         نمی خوای شرکت کنی؟

-         نخیر. امرتون؟

-         بیب . . .بیب. . .بیب. . .

-         خدا نگهدار.

-         بیب . . .بیب . . .بیب. . .

بابا آزموناتونو نخواستم شرکت کنم . جرم که نکردم . خدافظی میکردی هیج اتفاقی نمی افتاد !!!

تمام این اتفاقات توی کمتر از نیم ساعت پیش اومد . نمی دونم شما اسم اینهارو چی میذارید اما من میذارم : بدبختی . بی چارگی . دربه دری. فلاکت .


 
comment comment ()
 
 
چایی پر رنگ !!!!
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

با خودم میگم : دختر ، آخه تو چقدر فکر می کنی؟؟؟  بسه دیگه . تمومش کن .

از جلو کامپیوتر پا می شم ، اما هنوز دارم به تو فکر می کنم . انگار کار دیگه ای جز فکر کردن ندارم .

یه چایی پر رنگ توی اون لیوان برج میزان که برام هدیه آورده بودی میریزم  ، باز داد مامان در میاد :  تو آخر میمیری  ، انقدر که چایی پر رنگ می خوری.!

تو دلم می گم : هر چی پررنگ تر ، بهتر.

اولین گاز رو از خرمای توی دستم میزنم و یه قلپ گنده از چایی می خورم .

یاد کارات می افتم ، یاد احساسم می افتم : بی خیال بچه جان ! چرا انقدر خودتو عذاب میدی؟

مثل همیشه سرمو میندازم پایین و با موهام بازی می کنم و چند بار زیر لب می گم : عوضی ، عوضی ، عوضی!!!!!

یا شیطونیهات  می افتم : خیلی خری !!!

فکر هام به اوج خودش رسیده . توی لیوان رو نگاه می کنم . هیچ چیز توش نیست . باز چندتا فحش میدم .

دنبال یه چیز می گردم که فکرمو بیشتر از تو مشغول کنه . میرم سراغ قفسه ی کتاب ها و یه کتاب انتخاب می کنم . چند صفحه اولش سنگین بود . پرتش می کنم زیر تخت :  این کتاب به درد من نمی خوره.

میام سراغ وبلاگ : از این وبلاگ بدم میاد ، دیگه حوصله مطلب نوشتن و توش گذاشتنو ندارم . میرم تو قسمت حذف وبلاگ : آیا مطمئنید که می خواهید این وبلاگ را حذف کنید؟ خیر .

حالا به احمق بودن خودم فکر می کنم: مرده شورتو ببرن دو طرفه!!!!!!!!!!!!

آخرین فکری که به ذهنم میرسه بیشتر از همه عذابم میده: تو هنوز به این وبلاگ سر میزنی؟ تو هنوز به من فکر می کنی؟

 

 

پی نوشت1: من رو حرف تو حساب کرده بودمو / همه عشقارو جواب کرده بودمو / از همه قشنگی های رو زمین / تنها تو رو انتخاب کرده بودمو .

پی نوشت 2: از سیب زمینی هاتون ممنون.!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment comment ()
 
 
تو کجایی؟ ؟ ؟ ؟
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
 

کاش می تونستم هر چیز رو نقاشی کنم . خورشید رو اون جور که دوست داشتم می کشیدم . شاید به جای گردی ماه یه قلب جاش می ذاشتم . یا شاید گلبرگ های گل هارو به جای اینکه شکل اشک بکشم شکل یه لب که داره می خنده می کشیدم .

به نظر تو اون موقع خدا رو چه شکلی می تونستم بکشم؟ اصلا از نظر تو خدا چه شکلیه؟

شاید اگر بچه بودم راحتتر خدا رو می کشیدم. اون موقع ها بهم می گفتن خدا همه جه هست ، منم با خودم می گفتم حتما آسمون خدائه!!!

پس برا همینه که همه دستاشونو به سمت آسمون می گیرن و دعا می خونن ، پس برا همینه که آسمون همه جا هست!!!

اون وقت تو آسمونا برا خدا چشم و ابرو با ابر ها  درست می کردم. حداقل اون جوری خدا رو میدیدم. هر موقع به کمکش نیاز داشتم میرفتن دم پنجره و از شیشه به آسمون نگاه می کردم .

یادته اولین باری که دروغ گفتی؟نه؟ اما من خوب یادمه : حدودا 4، 5 سالم بود. وقتی دروغ گفتم ، رفتم زیر پتو قایم شدمو گریه کردم . می ترسیدم از اینکه نکنه حالا که دروغ گفتم دیگه خدا منو دوست نداشته باشه ، دیگه تو آسمونا پیداش نکنم ، نکنه فرشته های جهنمشو بفرسته تا منو با خودشون ببرن جهنم.

انگار خدا اون موقع ها باهام حرف میزد . یا شاید هم نه ، من با خدا حرف میزدم !!

می خوام یه رازو بهت بگم . او موقع که بچه بودم ، وقتی می رفتم دستشویی به خدا میگفتم : « خدا چشماتو ببند تا بهت نگفتم باز نکن » اون موقع باور کرده بودم که خدا واقعا همه جا هست . اما فکر کنم . . .  فکر کنم  یه بار یادم رفت که به خدا بگم چشماشو باز کنه . اونم همیشه چشماشو بست و من خدا رو گم کردم .

الان سالهاست مثل بچه ای که از خانوادش دور مونده از خدا دور موندم . ازش جدا شدم . گمش کردم.

خدا گشت و گشت . دوباره پیدام کرد. اما من دیگه باهاش نرفتم . کنارم موند اما من باهاش نموندم . همیشه از دور مراقبم بود . وقتی می خوردم زمین ، وقتی گریه می کردم ، وقتی آه می کشیدم ، وقتی قلبم می شکست   ، اون بود که کنارم بود و من نمی دیدم . خدا چشماشو بسته بود . . . نه . ..  من بودم که چشمامو بسته بودم .

یادته یه بار بهم گفتی بیا تو خدا غرق شیم ؟

بهت گفتم : نه ، من غرق نمیشم . شنا بلدم . می خوام شنا کنم .

گفتی: خدا مگه هم قد توئه که می خوای باهاش شنا کنی؟

گفتم : نمی خوام با خدا شنا کنم ، می خوام تو خدا شنا کنم .

اما اگر راستشو بخوای من اصلا خودمو به آب نزم . روی شن های ساحل نشستم و اون هایی رو که داشتن توی خدا غرق می شدن ، بعضی هاشون هم شنا می کردن ، میدیدم .

همه میومدن بهم اصرار می کردن . که من هم باهاشون شنا کنم ، من هم باهاشون غرق شم .

اما من ، باز هم روی شن های ساحل نشستم و تنها چیزی که از خدا بهم رسید ، نم ساحل و چند قطره آبی بود که هر بار با هر موج روی تنم می ریخت.


 
comment comment ()
 
 
درس مقدس آمادگی دفاعی
نویسنده : دختر ونوس - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment comment ()